تبليغاتX
کابوس بهشت رویای جهنم
بیانگر تلخ روزهای بی بازگشت
 دکتر محمد مصدق
فرقی نمی کند چگونه تو را شناختم

اما تو شناخته ترین اراده نزد تاریخ بودی..!

همه تو را نهی کردند و از خود راندند،اما باز از گام برداشتن نهراسیدی و چنان ادامه دادی که جهان را به تحیر فرا خواندی.

آری ،سرمایه ایران با کام ایرانی نشست تا آرام بخوابی

این آب و خاک مدیون امثال توست که راه را گم نکردی و حضورت را جاودانه به رخ تمام سیاستمداران اهل منسب و مکنت کشیدی.

همه تو را می شناسند اما نمی خواهند همانند تو عمل کنند

کاش آنچه می خواستند سیرابشان می کرد تا تشنگی را می فهمیدند...

                                     

                روحش شاد و یادش گرامی

|+| نوشته شده توسط برزخ در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391  |
 جزایر سه گانه ایران
چند صباحی است که زالو صفت های عرب می خواهند از آب گل آلود صیدی را نصیب خود کنند و نیاز وحشی گری هایشان را به ناز خویش بخرند.همانهایی که روزگاری امنیت را از ایران طلب می کردند امروز می خواهند سلب امنیت کنند.غافل از آنکه فرزنداش کوروش هنوز زنده اند و داغ حسرت بر دلهایشان می گذارند...

زمانی که این سه جزیره از انگلیس ها پس گرفته شد (سال ۱۹۷۱) امارات متحده عربی دو روز از تأسیس خود را می گذراند.حال آنکه فراموش کرده اند ایران پهناورترین کشور دنیا و تاریخی ترین آن است و روزگاری همین اقوام وحشی در زیر پرچم این کشور می زیسته اند.

اعرابی که نام دزدان دریایی را در سال ۱۸۱۰ میلادی به خود لقب داده بودند.

حال آمریکا،همان آمریکایی که مدافع حقوق بشر است،همان که ادعای دلسوزی برای ایرانیان را دارد از طرح اعراب حمایت می کند و سنگ آنها را به سینه میزند.

آزادی که از آن دم میزنند چیست که عده ای از ما حاضر هستیم کشورمان را در قبالش به آنان ببخشاییم ؟؟؟

چقدر سخت است ندانسته چیزی را باور داشتن...

      خلیج فارس با خون ما خلیج عربی خواهد شد

|+| نوشته شده توسط برزخ در چهارشنبه سی ام فروردین 1391  |
 
   دشمن   کیست  . . . ؟

 

   

|+| نوشته شده توسط برزخ در شنبه سیزدهم اسفند 1390  |
 
من ایرانی ام

مگه اشکالی داره؟ از همه جا شنیدی منم یکی شون

تازه از ایرانی بودنم هم متنفر نیستم

نمی خوامم برم و برم و برم

به کجا؟

حالا یا کانادا یا آمریکا یا استرالیا یا...

نه نه نه

کی میگه اینجا نمیشه پیشرفت کرد؟

من میخوام پیشرفت کنم

منتهی راهشووووووو

تو یه مجله خوندم یک شرکت سازنده خودرو برای طراحی جدید یه خودرو اسپرتش در زمینه طراحی داخلی،بدنه و سیستم های فوق پیشرفته کاربردی خودرو از دانشگاه های مختلف و عامه مردم دعوت بعمل آورده تا بهترین طرح خودشون رو بفرستن برای شرکت.و توی مسابقه شرکت کنن.یه جایزه ام گذاشته بود ۱۰ میلیون دلار

اونم دلار ۱۹۲۰ تومانی

پیش خودم فکر کردم خب چرا انقدر هزینه می کنن؟

اینا که بهترین متخصصین و مهندسین و طراحان رو دارن.

پس چه نیازی به طرح مردم؟

اما برام جالب بود که در تمام شاخه های علمی و صنعتی از مردمشون دعوت میکنن 

تازه قشنگ هم بود که بهاء میدن و دولت میخواد همه فعال باشن

اما من هنوز افتخار می کنم ایرانی ام

چرا؟

چون با اینکه کشور من اینطور از مردمش نمیخواد اما لااقل منی که ایرانی ام به این نتیجه رسیدم که چقدر راه دارم تا...

بذار بگن روز قیامت

آره

بذار بگن ما فقط واسه عبادت آفریده شدیم

اما من که می دونم 

چون ایرانی ام می دونم

آره می دونم

می دونم که اینطور نیست

پس پیشرفت می کنم

|+| نوشته شده توسط برزخ در دوشنبه دهم بهمن 1390  |
 
آقا

          سکه ۷۹۰۰۰۰ تومان                دلار ۱۸۲۰ تومان

لابد میگید این چه ربطی داره به موضوع وبلاگ شما

شاید واقعا نداره

آخ خدا  جون فقط یه کوچولو صبر بده بهم

آخه دیگه ته کشیده

آخرشم میزنم به سیم آخر

بعد نگی نگفتی

یادش بخیر مامان ۵۰ تومن بهم میداد میرفتم باهاش ۲۵ تا نون می گرفتم و یه بستنی هم برا خودم

یادش بخیر شیر شیشه ای بود.اونم ۱۵ تا تک تومنی.سهمیه ما هم شیش تا شیشه شیر بود.

یادش بخیر بابام سیگار زر می کشید

یادش بخیر نوشابه شیشه ای ها جایزه داشت

یادش بخیر آدامس خروس نشان ته آدامس بود.

یادش بخیر تخم مرغ شانسی جایزه نمره بیست درسی مون بود.

یادش بخیر یه چرخ لاری داشتم باهاش کلی به دخترای محلمون پز میدادم.

یادش بخیز مامانم یه لودر برام گرفته بود با بچه ها می رفتیم خاک بازی.

یادش بخیر شلوار خمره ای مد روزمون بود.

خدا جون اینا خاطره نیستا

بحث سیاسیه،جدیه،اصلاْ اینا رو باید ریشه یابی کرد

راستی اون روزا جقوق بابا چقدر بود؟

بابام میگه ما انقلاب کردیم تا...

راستی بابام از تک خوری بدش میومد،واسه همین می گفت شاه ملعونه

می گفت تا دیدیم هر شب با یه زن توی یکی از کاخ هاش داره عیاشی می کنه رگ غیرتمون به جوش اومد و ریختیم تو خیابون تا اسلام رو زنده نگه داریم.

بابام می گفت از اسب افتاده ها اصیل نبودن که زمین خوردن.

راستی می گفت بعد از انقلاب یه بار رفته بوده دیدن خمینی دیده بوده روی یک سنگ سفالی نشسته بوده و تواضع خاصی داشته.برام تعریف کرد که تا اون صحنه رو دیده دیگه خواسته هاشو ارائه نکرده.

اما نمی دونم چرا حالا پشیمون شده

میگه اونوقت یکی میخورد تا سیر بشه حالا همه می خورن و سیرایی ندارن

من آخرش نفهمیدم چی درسته چی غلط

خدا جون نری ها

هنوز مونده

بابا که گفت و به تو رو آورد ما موندیم و...

حقوق بابا رو که یادم نیست اما حقوق خودم کفاف ۲۵ تا نون و یه بستنی تو راهم رو میده.تازه می تونم باهاش گوشت و مرغ و میوه و کلی چیزای دیگه هم بخرم.

دیگه شلوارم هم پارچه ای خمره ای نیست،رفتم یه شلوار لی ترک شن شور شده پاره خریدم ۱۲۰ هزار تومن.

بجای نوشابه هم هایپ میخورم و به جای شیر ردبول

آدامس هم که...

اگه حقوق بابام کم بود و یه موتور گازی داشت،اما حالا من عوضش یه ماشین مدل بالا دارم.

عجب انقلابی کرد بابا

راست می گفت

اون موقع یکی میخورد             حالا همه می خورن...

|+| نوشته شده توسط برزخ در جمعه سی ام دی 1390  |
 
                                     قدری تفکر..!؟.

وقتی تصمیم دارید یک داستان بخونید

یا اینکه برای کسی داستان تعریف کنید

یا اصلا خودتون بخواین یک داستان بنویسید

چه شرایطی رو مد نظر قرار می دهید؟

آیا موضوع براتون مهمه؟

آیا سلیقه شما مهمه؟

آیا مخاطب مورد نظر مهمه؟

آیا نوع نگارش مهمه؟

آیا تعداد صفحات و حجم داستان مهمه؟

آیا نام و شهرت نویسنده مهمه؟

آیا دیدگاه نویسنده مهمه؟

آیا برداشت مخاطب مهمه؟

آیا هدف داستان مهمه؟

آیا تصویر وقایع مهمه؟

آیا خواسته نویسنده از داستان مهمه؟

آیا عواقب خواندن داستان مهمه؟

و یا آیا...؟

مهم اینه که ما چه بخواهیم و چه اندیشه کنیم و چه بنویسیم

گاهی باید از خودمان بپرسیم تفاوت ها چه تأثیری دارند و اصولاْ چرا تفکر هر شخص نظریه معینی در مورد مسائل مختلف ایفا می کند؟

جامعه شکل گرفته امروزی و در رأس آن منه جوان پر هستیم از سوالات متداول از فرهنگ،تمدن،سیاست،مذهب،اندیشه دینی و مکاتب آن،کشور و ملت آن،علم و تکنولوژی آن که هر کدام مجموعه ای بی پاسخ و گاه برایمان بی تفاوت است.

آیا وقت آن نرسیده که بجای قبول کردن ایده ها،تفاوت ها،شاخص ها،نبوغ ها و هر آنچه امروز باید باشد و نیست خود دست بکار شده و تجدید حیات فرهنگی خود را شروع کنیم؟

همواره از شبکه های جهانی و همینطور شبکه های خودمان به پی بردن و دستیابی اشخاصی در هر گوشه از جهان در زمینه های علمی،کاربردی،اکتشافی،پدیده یابی و تحقیقی گوش فرا می دهیم اما خودمان...؟

من یک جوان ۲۴ ساله هستم

چه چیزی بجا خواهم گذاشت؟

ای کاش شبگردی هایم قدری کم میشد

ای کاش حدی برای کسب و کارم قائل بودم

ای کاش کمتر به خرید و لباسم توجه می کردم

ای کاش تمام فکرم را صرف دوستیابی و عشق های یک شب تختخوابی نمی کردم

تا...

تنها فقط یک ساعت از روز خود را فکر می کردم!

                         به هر چه در غالب هنری من است

                         به هر چه خود را در او توانا می بینم

                         به هر چه روح انسانی من را ارضاء خواهد کرد

                         به هر چه به من باور می دهد که هستم

          برای خودم             برای فرزند آینده ام               و برای کشورم

|+| نوشته شده توسط برزخ در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390  |
 سبز
در این مسلخ درک و اندیشه هیچ چیز قابل ایستادن نخواهد بود و هر روز بر تفکر آدمیان جنبشی نو طلوع خواهد کرد...

جنبش سبز

چند روز مانده به انتخابات بود.کوچه و خیابان مملو از پول بیت المال گشته و کاغذ دیواری ها چهره های حق به جانبی داشتند.شبها حوصله ها گاه سر میرفت و خیابان ها جام جهانی دیگری را به خود می دید.یک طرف پیاده روها سبزها به هلهله بودند و یک طرف سرخ جامگان تندرو!

دلم میخواست سبز باشم،طراوت خوبی داشت.حتی رنگ و روی خوبی هم داشت،و همچنین برای ارضای روح و بدست آوردن قدری آرامش مفید بود.دختران زیبایی در صف ظهورش بودند و پسران اتو کشیده ای در زیر بیرق اش کف میزدند.سرخ جامگان نیز از بی سوادان و گاه ساده دل ترین مردم بودند و اغلب آنها را روستاییان تشکیل داده بود.اما نه این عصر جدید و پست مدرن سبزپوش و نه آن مردمان ساده زیست سرخ پوش هیچکدام قلباً حامی رنگ لباسشان نبودند.این را خوب میشد از چهره شان فهمید!

در وسط خیابان مأمورین انتظامی متحیر به هر دو گروه نگریسته بودند و شاید زیر زیرکی گاهی به این رشادت ها می خندیدند.

شاید سبز بودنم را برای تفریح بهتر انتخاب کرده بودم.آخر شبها جایی به جز خیابان مطیع حالمان نبود.سرگرمی خوبی بود،مثل خیابان های پاتایا پر بود از لذت شبانه...!

دوستم از سلحشوران بسیجی بود درست مثل سالهای پیش خودم که تمام وجودم را ثبت در لشگر بیست میلیونی کرده بودم و امام را بجای خدا پرستش می کردم.آنشب دیدمش،در میان مردم بود.با آن عینک ته استکانی و ریش های تازه در آمده و پیراهن سفیدش به ندرت از خاطرم فراموش میشد.داشت عکس می گرفت.نمی دانم از کدام گروه یا کدام اشخاص،اما هر کسی را که بیشتر شاد بود و می خندید و کف میزد میزبان دوربین خود می کرد.

شبها گذشت

تا روز انتخاب

شناسنامه ام سفید بود،تا بدان روز از سیاست دور بودم و ای کاش همیشه دور می ماندم.

چنان تحریک و جو زده شده بودم که برای نوشتن نام میر حسین موسوی در لای برگه آرای خود صبر و قرار نداشتم.صف های طولانی که فقط در اول انقلاب آنهم از تلویزیون دیده بودم امروز واقعیت پیدا کرده بود.

اضطراب در تمام شهرها پر شده بود.بالاخره نتیجه ها اعلام شد:

با سلام خدمت هموطنان عزیز

با اخبار انتخابات از شبکه خبر همراه شما مردمان خوب ایران اسلامی هستیم.

با توفیق حضرت حق و ایثار شما ملت بزرگ ایران بار دگر حماسه ای عاشورایی شکل گرفت.

هم اکنون نتایج آراء را خدمتتان عرض می نمایم:

آقای دکتر محمود احمدی نژاد با ۲۴ میلیون ۵۲۷ هزار ۵۱۶ رأی

آقای میر حسین موسوی با ۱۳ میلیون ۲۱۶ هزار ۴۱۱ رأی

آقای محسن رضایی با ۶۷۸ هزار ۲۴۰ رأی

و آقای مهدی کروبی با ۳۳۳ هزار ۶۳۵ رأی بدست آمده شور انقلابی را به رخ تمام جهانیان کشیدند.

ما نیز این پیروزی شکوه مندانه را خدمت رییس جمهور مردمی کشور عزیزمان تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

شور انقلابی!؟

همانطور مات و خیره به مجری خبر مانده بودم.چرا؟ به یکدفعه آنهمه شور و هیجان خاموش شد...

اما کوتاه نیامدیم،دوباره به خیابان سرازیر شدیم و فریاد زدیم یا یک شناسنامه جدید به ما بدهید یا رأی مان را پس بدهید.

نمی دانم به چه کسی می گفتیم و بازتاب حرفهایمان به کجا بر می گشت،اما از ایران خسته شده بودیم.می خواستیم یک فلسطین یا یک الجزایر یا یک افغانستانی حداقل چند روزه داشته باشیم.

اینبار مأمورین دیگر نمی خندیدند و به نگاه کردن نپرداخته بودند.بلکه میزدند و می کشیدند و می بردند.به کجا؟ نمی دانم

گذشت

اکنون دو سال

اما از آن روزها و لذت شب ها و تظاهرات ها یک چیز را آموختم و آن آموختن بود.

من ندانسته یا سبز شدم یا سرخ

چقدر کودکانه بود تلاشمان برای هیچ و پوچ

وقتی که تمام این ستون ها برای نگه داشتن یک ساختمانند.

دوست جوان من

کشور ما اصالت خود را سالهای بس طولانی تر از انقلاب پدرانمان از دست داده است و این وظیفه بر گردن ماست که اندک ریشه ای که از این خاک کهن بجا مانده را برای فرزندانمان آبیاری کنیم.

|+| نوشته شده توسط برزخ در جمعه هجدهم آذر 1390  |
 

اینجا بی تو

هنوزم تو چشمام پر از خواب تو

هنوز عاشق قلب نایاب تو

هنوزم دلم گیر تقدیر تو

هنوزم منو ذهن درگیر تو

تو دوری و بیچاره ی سازشم

به سرسختیِ کوه آرامشم

پر از انتظارم که دم میزنم

برات زندگیمو رقم میزنم

سکوتم پر از حس فریاد شد

تنم تیشه ی دست فرهاد شد

به هر زخم آیینه ی درد بود

دلم از وجود تو دلسرد بود

هنوزم تو چشمام پر از شور تو

هنوز عاشق قلب مغرور تو

هنوزم منو شعر ایثار تو

هنوز زندگیم وقف دیدار تو

تو دوری و من خسته از بودنم

به فکر فقط قدری آسودنم

به این سرنوشتی که جا موند ازت

تموم وجودم جدا موند ازت

|+| نوشته شده توسط برزخ در جمعه بیستم آبان 1390  |
 بدون حاشیه

جفاکار

پیش این قوم ستم گفتن افکار چه باک؟

گاه با چاقوی زنجان و گهی دار چه باک؟

خواندن این همه ذم طالب گوشی شنواست

گر نهیبی بزند مرد ستمکار چه باک؟

دزد رویی که به انصاف و کرم می بخشید

حال اگر خلع شد و میرود اینبار چه باک؟

پیشوای سخن و مکتب و دینَش گفتند

و إذا صامَت و خود حافظ اسرار چه باک؟

پارس گوی عربی را به رسالت خواندند

پس کنون گر بشوم هند جگرخوار چه باک؟

هر که را باد عقیده به شکم می افتاد

شد ستون نزد خدا سستی دربار چه باک؟

سپری بود دیانت که سیاست برپاست

پیش ما ره سپران این همه اقرار چه باک؟

نان خشکی که به درویش کرامت می داد

حال شد رونق این دلق گهربار چه باک؟

عارفی را که به حق واقف عریانی بود

جامه زر پوش شد و تاجر بازار چه باک؟

حاجی از مکه برون آی و ببین کعبه ی عشق

می چکد خون عجم بر در و دیوار چه باک؟

هرزه پوشند مدائن پی تکوین خدا

یک دل و سلسله ی مردم بسیار چه باک؟

نیم قرنی است که پاداش وفا زنجیر است

نیم قرن دگری میرسد آزار چه باک؟

نسل در نسل تن سوخته بر جا مانده

زجرکش کن تن ما از ستم هربار چه باک؟

پیر فرزانه اگر ناجی آزادی شد؟

همچو حلاج نهد سر به سر دار چه باک؟

پیرها خوب بدانند اگر بد کردند

طفل هاشان شده اند هرزه و بدکار چه باک؟

کاش توراتی و انجیلی و قرآنی بود

حال فتواست،چه بدکام و چه ابرار چه باک؟

مصلحت دیده و بنیاد سیاسی کردند

هم طرازش شده آن میر علمدار چه باک؟

شاید آنروز که تقدیر ورق خواهد زد

نیستم تا که شوم هم نفس یار چه باک...

|+| نوشته شده توسط برزخ در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390  |
 اخراجی ها
     اخراجی ها ۳

 

از بسیجی ها بسیجی تر شدند

کوه ها از کاه هم کمتر شدند

راست می گویید آنها باختند

عشق دیدند عاشقی نشناختند

کاوه ی آهنگری بی نام بود

خسرویی همواره شیرین کام بود

مردی از زابل هراس شیر بود

رستم دستان عالم گیر بود

در خرد نام آور عالم شدند

آدمی کردند تا آدم شدند

سنگر خوب و قشنگی داشتند

یک تنه صد مرد جنگی داشتند

نخل ها پوشیده از خمپاره ها

از هزار و یک شب آواره ها

راست می گویید محشر بود و درد

دست در دستان هم نامرد و مرد

ناگهان دریادلان یاقی شدند

می پرستان قاتل ساقی شدند

دست هایی که گره وا می نمود

پیچ خورد و شرم غیرت را ربود

روی کرسی ماند یاد ساقیان

کر کری شد وارث قربانیان

تاج و تخت پادشاهی خواستند

در لباس فقر شاهی خواستند

کوکب بخت امامت دوختند

پشت جبهه در شهادت سوختند

خواستند تکبیر گوی حق شوند

مرد مستی و سبوی حق شوند

لیک دلهاشان صمیمی تر نبود

درد و دلهاشان قدیمی تر نبود

ما نبودیم گر چه خود جا مانده ایم

تاختیم و اینچنین افتاده ایم

گر چه دوریم از حقایق هایتان

هر قدم جان می دهیم در پایتان

حیف،اما قصه گو باور نداشت

سینه ای آرام و پهناور نداشت

قصه گو فتوای حیدر داد و رفت

وعده از مالک اشتر داد و رفت

ظاهری انبوه چون بتخانه ساخت

رد شد و هر خانه را ویرانه ساخت

سبزها را خون بهای جنگ کرد

آسمان را با زمین یکرنگ کرد

شرط انصاف است اگر بهتر شدند

از بسیجی ها بسیجی تر شدند

ما نبودیم حق بودن آر ماست

حق ما فریاد بعد از دار ماست...

 اگر اینگونه بودند شما چه کردید...!؟

|+| نوشته شده توسط برزخ در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390  |
 
 
بالا