جفاکار
پیش این قوم ستم گفتن افکار چه باک؟
گاه با چاقوی زنجان و گهی دار چه باک؟
خواندن این همه ذم طالب گوشی شنواست
گر نهیبی بزند مرد ستمکار چه باک؟
دزد رویی که به انصاف و کرم می بخشید
حال اگر خلع شد و میرود اینبار چه باک؟
پیشوای سخن و مکتب و دینَش گفتند
و إذا صامَت و خود حافظ اسرار چه باک؟
پارس گوی عربی را به رسالت خواندند
پس کنون گر بشوم هند جگرخوار چه باک؟
هر که را باد عقیده به شکم می افتاد
شد ستون نزد خدا سستی دربار چه باک؟
سپری بود دیانت که سیاست برپاست
پیش ما ره سپران این همه اقرار چه باک؟
نان خشکی که به درویش کرامت می داد
حال شد رونق این دلق گهربار چه باک؟
عارفی را که به حق واقف عریانی بود
جامه زر پوش شد و تاجر بازار چه باک؟
حاجی از مکه برون آی و ببین کعبه ی عشق
می چکد خون عجم بر در و دیوار چه باک؟
هرزه پوشند مدائن پی تکوین خدا
یک دل و سلسله ی مردم بسیار چه باک؟
نیم قرنی است که پاداش وفا زنجیر است
نیم قرن دگری میرسد آزار چه باک؟
نسل در نسل تن سوخته بر جا مانده
زجرکش کن تن ما از ستم هربار چه باک؟
پیر فرزانه اگر ناجی آزادی شد؟
همچو حلاج نهد سر به سر دار چه باک؟
پیرها خوب بدانند اگر بد کردند
طفل هاشان شده اند هرزه و بدکار چه باک؟
کاش توراتی و انجیلی و قرآنی بود
حال فتواست،چه بدکام و چه ابرار چه باک؟
مصلحت دیده و بنیاد سیاسی کردند
هم طرازش شده آن میر علمدار چه باک؟
شاید آنروز که تقدیر ورق خواهد زد
نیستم تا که شوم هم نفس یار چه باک...
|
+| نوشته شده توسط
برزخ در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390
|